الماس شب


حَـ ــواسِمـوטּ باشـﮧ בلــ ِ آבَمــ ــا شیشـ ــﮧ نیسـ کـ

روشـ هـ ـا " کُنیمـ بَعـב روشـ قَلبـــ بکشیمــ و وایسیــ ــمـ آبــ شُـבنشــو

نگــاهـ کنیمـ و کِیفــ کُنیمـ!

رو شیشـ ــﮧ نازُکــ ِ בلــ ِ آבَمــ ــا اگهـ قَلبیـــ کشیــבﮯ...بایــב مَــرבونــﮧ

پاشـ وایســﮯ

الماس شب


چشمهایت سیراب سراب

و نگاهم،

تاول زده از تابش تشنگی

برویم دعای باران بخوانیم ‍.

تو با دل من

من با دل تو

باور کن با لبخند چترهایمان بر می گردیم

الماس شب


بگذارید و بگذرید

ببینید و دل ببندید

چشم بیاندازید و دل مبازید که

دیر یا زود باید گذاشت و گذشت

الماس شب


گریه کردم اشک بر داغ دلم مرهم نشد

ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد

در گلستان بوی گل بسیار بوییدم ولی

از هزاران گل گلی همچون شما پیدا نشد

الماس شب

عشق گاهى از درد دورى بهتراست ،

عاشقم کردى ولى گفتى صبورى بهتراست،

در قرآن خوانده ام ،یعقوب یادم داده است ،

دلبرت وقتى کنارت نیست کورى بهتر است

الماس شب


بی پنجره ای غریبه ای در وهمی

عشق است اگر از آن نداری سهمی

فهمیدن عشق عاشقی می خواهد

یک بزرگ می شوی و می فهمی

الماس شب


ترسم که تو هم یار وفادار نباشی

عاشق کش و معشوق نگه دار نباشی

من از غم تو هر روز دوصد بار بمیرم

تو از دل من هیچ خبردار نباشی

الماس شب


دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی‌بایست داد

الماس شب


من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!

الماس شب


منو باش ...

ميخواستم با خداحافظي كردنم تهديدت كنم!

نميدونستم با اين كار خوشحالت ميكنم!

الماس شب



عشق تو
شوخي زيبايي بود که خداوند با قلب من کرد !
زيبا بود
امّا
... شوخي بود !
... ... حالا . . .
تو بي تقصيري !
خداي تو هم بي تقصير است !
من تاوان اشتباه خود را پس ميدهم . . . !
تمام اين تنهايي
تاوان « جدّي گرفتن آن شوخي » است

الماس شب

این روزها 

دلم اصرار دارد فریاد بزند!
اما من جلوی دهانش را میگیرم
وقتی میدانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!


این روزها
من
خدای سکوت شده ام
خفقان گرفته ام !

تا آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود

الماس شب


شايد ميان اين همه نامردي بايد شيطان را ستود که دروغ نگفت . .

جهنم را به جان خريد اما

تظاهر به دوست داشتن آدم نکرد

الماس شب


من دلم می خواهد،بنویسم از عشق

قلمم باش و بگو

دل هر پاره ی کاغذ تنگ است

بویس:

دل هر شیشه مه روی زمینی سنگ است

الماس شب


مرغ عشق فخر فروشي نکن ...
معشوق تو نيز به لطف قفس است که وفادار مانده ... !

الماس شب

ي دِل بــي اَرزش!!!!!!
لامَـــصــب.................يــاد بگيــر!
اَگـــه کســـي بِهـــت گُفـــت دوسِـتـــــــ دارَمـ...
لـُــزومـــا بـِـه ايــن مَعنــي نيستـــ کِـــه کِــس ديگـــه اي را دوسـتـــ نـَــدارد

الماس شب


خندیدن، خوب است


   قهقهه، عالی است


گریستن، آدم را آرام می کند


اما…


لعنت بر بغض!

الماس شب


یـادَت بــآشــَــد :

زن هــــآ

تـــَــنــــهــآیـیـشــآن را گــِــریـه مـی کـــُــنـنـد

و مــــَـــردهـــآ

گــِــریـه شــآن را تـــَــنــــهـــآیـــی . . .
 

الماس شب



من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!

الماس شب

لمس تن تو

شهوت است و گناه

حتی اگر خدا عقدمان را ببندد...

داغی لبت جهنم من است

حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند...



الماس شب


پاهایت را بگذار اینجا…

درست روی قلبم…

ببخش مرا …

چیز دیگری نداشتم که فرش قدومت کنم …

آهسته قدم بردار اینجا…

تارو پود این فرش قرمز پر از گل احساسم است…!

الماس شب


شیطان به خـــداوند گفت:

چگونه است که بندگانت تو را دوست دارند و تو را نافرمانی میکنند

در حالی که با من دشمنند و از من اطاعت میکنند.

خطاب رسید که ای ابلیس:

به واسطه ی همان دوستی که با من دارند و دشمنی که با تو ،

از نافرمانی های آنان در میگذرم...

الماس شب


الماس شب


.خداوندا پرسشی دارم...؟

رها کن آسمانها را،بیا اینجا قضاوت کن

ببینم در زمین یک مرد پیدا میکنی یا نه؟

تو هم مثله همه،امروزو فردا میکنی یا نه؟

بندگانت را از ننگ آدم بودن و بیهوده فرسودن،مبرا میکنی یا نه؟
برای آخرین پرسش

قیامت را بگو،مردانه،برپا میکنی یا نه؟

الماس شب


از من خواست حـــــلالش کنم !
همان کسی که ...
با بــــی رحمـــی ... محبت هایم را حـــــرام کرده بود...

الماس شب


برایت مینویسم دوستت دارم...

میدانم که نمیدانی!

ولی میدانم که میخوانی..

آرزویم این بود که نخوانده بدانی...!

الماس شب

دیدگانی تار ... می نویسم ... برای تو و برای دل !

دل !....این دل تنگ و تنها ... امروز تنهاتر از هر زمان دیگری هستم.....

تو هستی ! .... در تار و پود لحظاتم....

اما.....سهم من از این دنیای رنگی تنهایی بوده ....

چشمانم را از من مگیر...بگذار تا جان دارم برای تو بنویسم... برای تو و از تو ! ....

تویی که مهربان ترینی...

خدایا !..........دریاب حال مرا که....از وصف حالم عاجزم....و خسته....

دریاب مرا ! این بنده ی سراسر بغض و حسرت را....

صبر !....صبر را به من هدیه کن !

خدایا !...بگذار دست یابم به هر آنچه که دلم با او آرام میگیرد ...و مگذار ! تو را قسم به

خداییت مگذار گناه کنم....

خدایا ! مواظبم باش ! مواظب این روح بی قرار و تنهایم باش !

خدای مهربانم ای بی کران !...عاشقم بر تو و هر آنچه که به من هدیه می کنی !

بهترین ها را به قلب بی قرار و تنهایم هدیه کن ...

دوستت دارم ای مهربان ...تو را سپاس برای همه ی رحمت هایت ...

با من بمان....خدا....با من که تنها تو نگهدار منی ! به تو و محبت و مهر و هدایتت

الماس شب


مِـثـل هـَمیـشـﮧ بـَراے تــُو مے نـویـسَـم ..

تــُو بـﮧ نیـتِ هَـر ڪِـﮧ دوسـت دآرے ، بـِخـوآטּ !

مےدانـَم ڪِـﮧ نِمے خـوآنے

مےدانـَم ڪِـﮧ نِمے دانے

حـَتـے مےدانـَم ڪـﮧ گـوش هـَم نِمے دهے !

وَلے مـَـטּ مےدانـَم ڪـﮧ

هـَنـوز هـَمآنـَم ڪـﮧ دوسـتـَت دآشـت ..

اَمـآ

ڪَمے شِـڪَسـتِـﮧ تـَر ..

گآهے دِلنـِوشـتـِﮧ هآیـَم تَـلخُ گـَزَنـدِه مے شـَوَنـد

چـﮧ ڪُنـَم ؟!

دِلـَم پُر اسـت

تــُو بـﮧ دِل نـگـیر...

الماس شب


دلتنگي، جای دلبستگي را باز کرده است

نباشی، نیستم

و این نیستی چون کوه بر دوشم سنگینی می کند

روزها معنای دیگری دارند بی تو

معنی سکوت .. معنی تاریکی .. معنی ابر .. معنی بارش

الماس شب


دارم از صداي شكستنهام سير ميشم

دارم از زمونه دلگير مي شم

دارم عاشق گوشه گير مي شمدارم يه آدم خسته درگير مي شم..!!